تبليغاتX
من و دخترام

من و دخترام

جوجه های ناز من

دارن بازی میکنن مهیسا مامانه و یاسینا بچه اش........

یه دفعه یاسینا ناخواسته باعث زمین خوردن مهیسا میشه.....مهیسا بلند شده و با بغض میگه:

خب، خیالت راحت شد مامانت افتاد؟

------------------------------------------------------------------------------

مهیسا:.....مامان داشتم از اوپن میفتادم بشکنم سرم خون بیاد دیگه مهیسا نداااااااشته بااااااشی

قربونت برم خدا نکنه

------------------------------------------------------------------------------

بازم دلم گرفته واقعا احساس میکنم هیچ کس تو این دنیا منو به خاطر خودم دوست نداره.....

خدایا تو رو به این شب عزیز قسمت میدم کمکم کن

نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 19:7 توسط سرایش|

هفت عید رفتیم مسافرت ....قم به یزد به بندرعباس به قشم به بوشهر به یاسوج به اصفهان به قم............

اینم یکی دو تا از عکساش..........

یزد

قشم

بندرعباس

یعنی عشق پفکه هاااااااااااااااااااااااااااااا

عموهاش راه به راه تا چشم منو دور میدیدن براش پفک میخریدن اونم خانواده............به اندازه همه عمرش که منع پفک بود خورد

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 18:32 توسط سرایش|

بابایی بلند از اون اتاق داد زد ...خانمی بزن یک من اخبار ببینم......

اومدم جلوی تی وی دیدم دوتایی دوزانو کنارهم نشستید جلوی تلویزیون ..دستاتون هم گذاشتید روی پاهاتون و دارید کارتون میبینید.........

بلند گفتم عمرا اگه بزنم اخبار ببینی دلت میاد؟

--------------------------------------------------------

یه بار به یاسینا گفتم کاغذ بیار من نقاشی میکشم تو بگو عکس چیه!!!!!

لیوان بشقاب لباسو...

بعد گفت حالا نوبت من و بیچارگی بنده شروع شد....یه خط خطی میکشه و به من میگه این چیه؟..

من: کتاب؟گل؟مداد؟جوراب؟...؟...؟...؟...

مامان هیچی بلد نیستیا این علفه..............

بله بعدشم گریه میکنه تو چرا نمیفهمی من چی کشیدم؟

نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 18:4 توسط سرایش|

دارید حاضر میشید که با بابایی برید یه گشتی بزنید و بیاید......

 حاضرتون میکنم و شما از ذوقتون هی برای من زبون میریزید.........

مامان ما بریم تو گریه میکنی؟.......

مامان گریه نکنی ها.......تو خونه رو جمع کن تا ما بیایم.....مامان میخوای شام بپزی برامون؟.............

میرید و من از پشت سر نگاهتون میکنم........یه بابا که دستاشو ازدوطرف دو تادختر خیلی کوچولو با سویشرت های بنفش و شلوار لی گرفتن.............قند تو دلم آب میشه.......

صدای خنده و حرف زدنتون از سر کوچه هم میاد......خدایا شکر به داشته و نداشته هامون

نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 14:25 توسط سرایش|

خونه به هم ریخته است خیلی به هم ریخته.......

دلم یه سنگ صبور میخواد برای حرف زدن یکی که واقعا سنگ باشه هااااااااا

اگه ادم باشه هی طعنه اش رو بعدا به خودم میزنه و میشه نمک زخمم..........

خداجونم میخوام واست درددل کنم میدونم میشنوی ولی انگار محل نمیدی هاااااااا

 

نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 18:43 توسط سرایش|

یاسینا اصرار کرد که کارت حافظه هاش رو بدم بازی کنه منم که خیلی کار داشتم گفتم به شرطی بهت میدم که به آبجی هم بدی ها....نبینم دعوا میکنید...................

چند دقیقه بعد صدای جیغ مهیسا بلند شد...اومدم دیدم دوباره دست به یقه هستن....

گفتم یاسینا مگه تو قول ندادی؟.....................گفت مامان هرکاریش میکنم نمیگیره کارت رو..........گفتم مهیسا کارت میخوای؟...با صدای مظلومانه گفت نه

نگو این کارت نمیخواسته و به خاطر من یاسینا به زور میخواسته کارت بچپونه تو دستش

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 21:59 توسط سرایش|

یاسینا سرش پایینه و داره بازی میکنه...مهیسا مزاحمش میشه...سرشو میاره بالا و میگه چی میگی پوشکو!!!!!!!!!!!

----------------------------------------------------------------------------------

دارم لباس اطو میکنم...سر یه اسباب بازی دعواشون میشه این میکشه اون میکشه...یاسینا هم شروع میکنه محکم میکوبه تو صورت مهیسا حالا نزن کی بزن.........اونم کم نمیاره چنگ میگیره .......بدون صدا که یه وقت جیغ زدن باعث نشه از حریف عقب بمونن هرچی داد میزنم هوار میکشم تهدید میکنم محل نمیدن..........پاشدم سراغشون دست یاسینا رو گرفتم کشیدم اینور و محکم تکونش دادم و با تمام قدرت داد زدم  چرا میزنییییییییش؟...........................................جوابم این بود: هههههههههه....مامان یبار دیگه بکن...مهیسا بیا ببین چقدر باحاله...اونم میاد دستاشو دراز میکنه و میگه حالا من!.........................تو دلم گفتم مادر هم مادرهای قدیم چه ابهتی داشتن!

--------------------------------------------------------------------------------

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 19:54 توسط سرایش|

رفته بودیم مهمونی............یه هال بزرگ بود که همه دورش نشسته بودن.....حالا این دو تا خواهر رفتن وسط میدون دست همدیگه رو گرفتن میچرخن و بلند بلند یاسینا میگه اسیاب بچرخ مهیسا میگه میچرخم آسیاب بشین میشینم و الی آخر.....آبجی حالا عموزنجیرباف......عموزنجیربااااااااف بعععععععععععععله......................یه لحظه نگاه کردم دیدم تقریبا ۹۰ درصد حضار زل زدن به اینا و دارن غش غش میخندن...........تو دلم گفتم تو خونه یه سره دارید دعوا و بزن بزن میکنید حالا اینجا دل بدید قلوه بگیرید..........................
نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 12:14 توسط سرایش|

همین الان : مهیسا: آجی من می ترسم

یاسینا: از چی میترسی؟

مهیسا: گربه میاد

-:هیچی نیست مهیسا مگه قول ندادی دیگه نترسی؟

-: نمیترسم....لباس تو عس(عکس) خونه داره؟......مال من خگوش(خرگوش) داره

-:برای تو هم میخرم...تو هم از این خرگوش ها برام میخری؟

-:میخرم برات....آجی نی نی گریه کرد بگلش(بغلش) کنم؟

-: بغلش کن دیگه مگه تو  مامانش نیستی؟

....و هم چنان ادامه دارد

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 13:1 توسط سرایش|

رفته بودیم مسافرت...اینم عکساش......این لباسهای نیشابور لباسهای بین راهیشونه....چون اصلا قصد نداشتیم اینجا بیایم و میخواستیم یکراست بریم مشهد ولی یه بقالیه آدرس داد و گفت حتما اینجاها رو برید......ما هم گفتیم چشم و دیگه نشد لباس بچه ها رو عوض کنم......نگید مادرشون بی سلیقه است با لباس خواب رفتن بیرون

مقبره عطار در نیشابور

مقبره کمال الملک

مقبره خیام

مسجد چوبی نیشابور

باغ وحش مشهد

یاسینا خودش می ترسید مهیسا رو هم نمی گذاشت نزدیک قفس ها بشه.....این دست یاسینائه که داره مهیسا رو میکشه عقب

پارک جنگلی النگدره گرگان

سی سنگان

اینم دریا

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 17:18 توسط سرایش|


Design By : Pichak